حسينقلى خان شقاقى
72
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى )
در اينجا بايد به حاشيه بروم و شمهاى از آداب مسلمانى خود را بنويسم . هنگامى كه مادرم در حال حيات بود و من در سن هفت - هشت سالگى بودم گاهگاه بطور تحكم به من امر مىكرد كه نماز بگزارم و حمد و سوره را با من مىخواند و پس از فوت او ديگر كسى در اين باب متوجه من نگشت . و نظر به محبتى كه پدرم با من داشت بعد از مادرم مرا در رختخواب خود مىخواباند . گاهى شبها مىديدم پدرم وضو مىساخت و يك نماز مطولى مىخواند و گريه مىكرد . و بنده خيال مىكردم كه از فراق مادرم اين حال به او دست مىدهد . بنده هم به گريه مىافتادم . بعد از مدتى پدرم فارغ گشته از من استمالت مىنمود . به خاطر دارم شبى در اوايل تابستان كه هنوز به ييلاق نرفته بوديم و بر بام خانه تختى زده بودند و در روى تخت با پدرم مىخوابيدم ، شبى صداى گريهء پدرم مرا بيدار كرد . گوش دادم ، ديدم چيزى هم مىفرمايد و گريه مىكند . اول تصور كردم اسم مادر من است كه مرتبا تكرار مىشود . درست گوش فرادادم كلمه علف - علف را شنيدم متذكر است . بىاختيار عرض كردم آقاجان پلو و كباب و مرغ قحط است كه شما از خدا علف مىخواهيد ؟ دقيقهاى نگذشت كه به بالينم خندان آمده فرمود : « اشتباه كردهاى پسر جان من علف نمىگفتم و العفو مىگفتم كه به معنى بخشايش است » و بعد شرح نماز شب را براى من بيان فرمود و مرا تشويق به نماز گزاردن نمود . در مكتب وزير كه بودم اغلب اوقات معلم و للهها ما را مجبور به نماز مىكردند و در مدرسهء دار الفنون اتاقى بود كه مسجد مدرسه بود و هنگام ظهر زنگ مىزدند و شاگردان وضو ساخته به اتاق نماز مىرفتند و شيخ صالح نام پيشنماز بود . اما نماز مدرسه خيلى مضحك بود . چرا كه در سجود شاگردان چون شيخ پيشنماز طول مىداد با يكديگر صحبت مىكردند . چه عليقلى خان آجودان و يا جعفر قلى خان آجودان برادرش ( جناب نير الملك ) كه در رديف نماز جماعت حركت مىكردند با چوبدستى ضربتى مىزدند و حرف زدن را منع مىكردند . به ياد دارم كه بنده با پاهاى خود كلاه شاگردان پشت سر خود را كه در رديف بعد بودند برمىداشتم و شلاق و چوب مىخوردم ! و در پاريس هم به خيال انجام مراسم مذهبى مىافتادم